تبليغاتX
دختر شیطون





درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

نويسنده :

دوستان

دوستان عاشق

موضوعات :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :
مثل همیشه رهاااا
سلام سلام سلام

حال شما؟

می سی منم خوبم

با امتحانا چه میکنید؟؟؟

مال ما هم به شکر خدا میگذره  از ۵شنبه شروع میشه

چند تا عکس نینی براتون دارم خیلی خوشملن . این اولیش نازنازیه

ایشونم که از الان به مامیش کمک میکنه

اینم که عند حاله خیلی خیلی نینی باحالیه نگاش کنین:

 

یه شوخی خیلی ضایع با نی نی . وای وای

اینم خیلی خوشمل:::

اینم که خیلی ناسه :

روزی یک مرد ثروتمند، پسر کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند، چقدر فقیر هستند. آنها یک روز کامل را در خانه‌ی محقر یک روستایی به سر بردند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: "نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟" پسر پاسخ داد: "عالی بود پدر!" پدر پرسید: "آیا به زندگی آنها توجه کردی؟" پسر پاسخ داد: "فکر می‌کنم!" پدر دوباره پرسید: "چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟" پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: "فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا! ما در حیاطمان فانوس‌های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند! حیاط ما به دیوارهایش محدود می‌شود، اما باغ آنها بی‌انتهاست!"

در پایان حرف‌های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد: "متشکرم پدر که به من نشان دادی که ما واقعاً چقدر فقیر هستیم!"

 

 

+ شیطان و مرد مؤمن

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند لباس پوشید و راهی مسجد شد اما در راه زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد و درهمان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد. 
در راه با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: "من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم."

 مرد از او تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد !!! مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید ! مرد اول تعجب کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند!!! 
مرد دوم پاسخ داد: "من شیطان هستم." 
مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد: 
"من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم!وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه با جدیت بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن ساختم"! 
 کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. 
پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
 

 

 

 


+ عشق بی‌پایان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !





نويسنده: رها مورخ: دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 در ساعت: 22:36
|+|
آخرین روز مدرسه و چهلم پدربزرگم
سلام

امیدوارم که حال همتون خوب باشه

از همه ی شما دوستان عزیز که بهم نظر و قوت قلب دادید ممنونم

از خدا ممنونم که دوستای گلی مثل شما رو بهم داده

واقعا معذرت میخوام که نمیتونم زیاد به وب های خوشگلتون سر بزنم

راستی ازهمه ی کسانی که شماره ی گوشی ۹۱۲ من رو دارن خواهش میکنم دیگه اس ام اس یا زنگ نزنن چون به احتمال زیاد میخوام سیم کارتم رو واگذار کنم فعلا که یه ایرانسل انداختم تو گوشی تا سیم جدید رو بگیرم اون تو گوشیمه

امروز آخرین روز مدرسه است از امروز دیگه نمیایم مدرسه

فردا چهلم پدربزرگم هست دوستان هم کلاسی اگه دوست دارن میتونن بیان خوشحال میشم بهم اس ام اس بدید تا ساعت و مکانشو بگم

دوستتون دارم سعی میکنم توی عید این مدتی که نبودم رو جبران کنم البته اگه تکالیف اجازه بدن

نظر فراموشتون نشه

دوستتون دارم

اگه میتونید یه فاتحه برای پدربزرگم بفرستید ثواب داره

بابای

 





نويسنده: رها مورخ: پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 در ساعت: 9:20
|+|
مرگ
سلام

بچه ها خیلی دلم تنگه خیلی

پدر بزرگم دوشنبه ی هفته ی قبل تموم کرد . پنج شنبه آخرین باری بود که دیدمش بهم گفت رها خانوم دو سه روز دیگه از حضورتون مرخص میشم اونوقت من احمق چه کار کردم؟ بوسش کردم و گفتم این حرف رو نزن آقا جون ایشاالله ۱۰۰ سال دیگه سایت رو سر ماست

آخه بیچاره خیلی از این حرفا میزد ولی هیچ وقت باور نمیکردیم . ساعت ۲ فهمیدم تمو کرده عینک و کلاهشو یادگاری برداشتم هنوز چند تا تار موهاش روی کلاهش بود . موهای سفید یکدستش .

یادمه همیشه که میرفتم خونشون شونه هاشو ماساژ میدادم اونم خیلی خوشش میومد روز تشییع جنازه وقتی جنازه رو آوردن توی حیاط پاشو بوس کردم مثل قدیما شونه هاشو ماساژ دادم...

باورم نمیشه آقاجونم هم رفت باورم نمیشه دیگه نمیبینمش باورم نمیشه اون صورت خوشگلی که توی قبر گذاشتن صورت پدر بزرگ من بوده همون که هروقت کنارش می نشستم واسم کلی حکایت از امام رضا تعریف میکرد و همینطور اشک میریخت عصاش کنار دیواره هیچ کی جرئت نکرده به عصاش دست بزنه

توی فبر اونقدر آۀروم خوابیده بود که میترسیدم اگه جیغ بزنم بیدار بشه...

پنج شنبه بهم گفت داییت برام دعوت نامه فرستهده برم پیشش گفت خیلی دلم برای دائییت تنگ شده و واقعا این غم دائیم که ۳ سال پیش فوت کرد بود که آقا جون رو از پا در آورد

آقا جون یادت بخیر هیچ وقت یادم نمیره شوخی هاتو گریه هاتو بوی تنتو هیچ وقت یادم نمیره که بهم گفتی هر روز با اینجا به ما سر بزن این خونه بدون شما بچه ها خیلی دلگیره

خبر بد دیگه ام اینه :

پسر خجالتی تموم کرد . آرمان رفت رفت و دیگه برنمگرده . یادمه خیلی وقت پیش گفته بود واسه یکی از دوستام دعا کنید حالش بده ولی خودش خیلی بیشتر محتاج دعا بود . سرطان خون داشت . خواهش میکنم همتون به وبش سر بزنید و نوشته های زیباش رو بخونید : پسر خجالتی

از همه ی دوستانی که آرمان رو میشناختند خواهش میکنم واسه شادی روحش دعا کنن .

 

 ...اومدی بشکنی؟ بشکن!

از من ساده چی مونده؟

قبل تو هرکی بوده

تمومه تار و پود سوزونده

دل ما اونقده ساده اس

موندنش مرگ دوبارس

آسمون سینه ما

خیلی وقته بی ستاره اس

همینی که باقی مونده

واسه دل خوشی تو بشکن

تیکه تیکه هامو بردن

آخرینشم تو بکن...

آرمان همیشه یاد و خاطره ات به عنوان یه دوست خوب که خیلی هم کمکم کرد یادم میمونه وبت با همه ی نوشته ها و با همه ی درد دل هات هنوز سر جاشه .

خیلی برام این دو تا مرگ سخت بود خصوصا یاد و خاطره ی آقا جون که با مرگ ناگهانیش دل همه ی نوه هاشو شکست . دیگه خونه شون مثل همیشه نیست . دیگه حال و هوای مادر بزرگم وثل همیشه نیست .

آسمون سیاهه خیلی سیاد به درو دیوار خونه که نگاه میکنم هر قسمتش برام یه خاطره است از آقا جون و شوخی هاش . خاطره هاش و عکس آقا جون با اون لبخند قشنگش به دیوار خونمونه و هر بار نگاهش میکنم غم از دست دادنش دوباره تو ی دلم تازه میشه غم نبودنش و غم دیدن جای خالیش...

خواهش میکنم برای هر کدوم از این  دو تا عزیز از دست رفته و برای شادی روحشون صلوات بفرستید .

اینم نامه ی خداحافظی آرمانه :

 

...سلام به همه ...

...شاید نتونستم کسی باشم که بتونه کاری کرده باشه ...

...شاید نشده که به جایی برسم که میخوام ...

...شاید خیلی ها اومدن تو زندگیم و رفتن ...

...شاید قسمتم این بود که زودتر برم پیشش ...

...شاید ...

دکترم بالاخره جوابم کرد ... گفته حداقل 2 ماه دیگه ...

...ولی من؟

...من تازه میخواستم شروع کنم ...

...تازه فهمیدم زندگی یعنی چی ...

...تازه فهمیدمخوب چیه ... بد کیه !!!

...دروغ و نفرت چیه !!!

...مهربونی چیه !!!

...تازه فهمیدم دوست داشتن یعنی چی !!!

تازه فهمیدم چه جوری میشه به راحتی از یکی گذشت با این که میدونی چقدر دوستت داره !!!

...تازه فهمیدم چه جوری میشه به راحتی خیانت کرد ...

خیلی چیزا فهمیدم ولی کاش یه کم زود تر این اتفاق میفتاد که اینارو نمیفهمیدم ...

خداحافظ

 





نويسنده: رها مورخ: شنبه بیست و ششم بهمن 1387 در ساعت: 12:40
|+|
آپ زمستونی
سلام

خوبیدددد؟؟؟؟

مرسی منم خوبم

در حال حاضر از مدرسه می آپم ( در کنار رفقای شفیقم فرزانه و سارا)

سلام می رسونن

بروبکس من دیگه از عشق و عاشقی و شعرو شاعری و این چرت و پرتا داره حالم به هم میخوره با اجازتون

به همین خاطر ایندفعه یه متن دیگه میذارم امیدوارم بدتون نیاد ( مطمئنا خوشتون نمیاد ) :

مزاحم که نیستم؟

 

زنگ تلفن چند بار صدا کرد.

زن،بدون این که چشم باز کند، دست دراز کرد.

گوشی را برداشت:مردم آزار

آن را در گوش اش گذاشت:بفرمایید؟

مرد از پشت خط گفت:مزاحم که نیستم؟

زن آهسته چشم باز کرد.به ساعت دیواری که نیمه شب رانشان می داد ـ

خیره شد.

کمی خودش را بالا کشید و گفت:نه،راحت باشید.

 

این ام یه جورشه!!

مرد به شماره نگاه کرد.

آن را در گوش گذاشت:دیگه چی شده؟

زن از پشت خط گفت:می خواستم بگم،خیلی دوست دارم.می فهمی؟

مرد،به چهره ی زنی که روبرویش نشسته بود،خیره شد:من ام همین طور.

 

صدا نمی آد!!

مرد گوشی را برداشت و شماره گرفت.

چند لحظه بعد زن از پشت خط گفت:الو..بفرمایید؟...چرا حرف نمی زنی؟

مکثی کرد و با لحن ملایم تری ادامه داد:بهنام،عزیزم،تو یی؟..من که بابت دیشب عذر خواهی کردم.

خواهش می کنم با من حرف بزن.بهنام جان...

مرد با صدای لرزانی گفت:عزیزم منم ،نادر.

زن گفت:صدات نمی آد.بلندتر حرف بزن.نمی شنوم چی می گی.

مرد به دهنی ی گوشی نگاه کرد.نیش خندی زد و آن را سر جایش گذاشت.

از باجه که بیرون آمد ،دوستش پرسید:به کی تلفن زدی؟

مرد گفت:به همسر سابقم.

 

دوست داشتن سگی

مامان؟

جانم!

تو منو بیشتر دوست داری یا جسی رو؟

زن زیر گلوی توله سگ را آهسته می خواراند. بدون این که سرش را بالا بیاورد:این چه حرفیه عزیزم!

معلومه که تورو دوست دارم.تو دخترمی.

زیر چشمی به ظرف دخترک نگاه کرد:اگه صبحانه ات رو خوردی می تونی بری بازی.فقط تو آب نری.

دختر کوچولو دوستانش را دید که خنده کنان کنار ساحل دنبال هم می دویدند،آب بازی می کردند

و مادرش را که توله  سگ را بالا گرفته بود، او را در هوا تکان می داد و با او حرف میزد.

از جا بلند شد.از جا میوه ایی سیبی برداشت و به طرف توله پرت کرد.با سرعت از میز دور شد و چند متر

آن طرف تر ایستاد.دست به کمر زد:تو مامان دروغ گویی هستی.

زن داد زد:دختر بد

به جایی که ضربه خورده بود دست کشید.ناله ی توله بلند شد.

زن او را محکم به سینه اش فشار داد:ناراحت نشو عزیزم.بچه اس دیگه.من معذرت می خوام.

 

نسیه

پسر بچه وارد مغازه شد.

نوشته ایی به دست فروشنده داد:مامانم گفت بهتون بگم این چیزارو می خوایم.

بعد خودش می آد حساب می کنه.

مرد به نوشته نگاه کرد و طبق آن تمام چیزها یی را که زن خواسته بود داخل پاکت

گذاشت و همراه با یک نوشته به دست پسرک داد.

او از فروشگاه بیرون رفت.چند دقیقه بعد دوباره برگشت.

فروشنده با دیدن او لبخند زد:چیزی جا گذاشتی؟

پسرک پاکت را روی میز گذاشت:نه،فقط مامانم گفت این ام جواب نامه

و از فروشگاه بیرون رفت.

فروشنده شانه بالا انداخت و مشغول گردگیری قفسه ی کنسرو غذای حیوانات شد.

این داستان ها از وبلاگ خرده داستان نوشته ی سهیل میرزایی گرفته شده

دیدییییییییینننننننننننننننننننننننننگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

زنگ خوردددددددد

مارفتیمممممممممممممممممممم

نظر یادت نره ها

تا بعد

باییییییییییییییییییییییی





نويسنده: رها مورخ: پنجشنبه دهم بهمن 1387 در ساعت: 9:1
|+|
سرم شلوغهههه
سلاممممم

بروبکس سرم خیلی خیلی خیلی شلوغه

من با این همه درس که سرم ریخته چه کار کنم؟؟؟

ببخشید که دیر آ کردم و از همه بیشتر ببخشید که بهتون سر نمیزنم چون پدر گرام رفتن به نت بیشاز ۳۰ دقیقه رو ممنوع کرده واین نت منم که خیلی وضعش خرابه دو ساعت طول میکشه ۱ صفحه رو باز کنه

من فردا بازم میام و به همتون خبر یدم خیلی خیلی خیلی ببخشید

هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده

دروغ و خيانت رو هك كن__ از انسانيت كپي بگير و سند توآ ل كن__ با صداقت و وفا و معرفت چت كن__ از زيباترين خاطره زندگي وب بگير__تو پروفايل قلبت يه قلبه تير خورده بذار و بگو عاشق عشق هستي__و عاشق عشق باشين_در مسنجر قلبت عشق رو اد كن __وبه احساسات زيبايي پي ام بده__غم رو ديلت كن__و واژه بدي رو رينيم كن__براي غرورت آف بزار و بگو بشينه آخه (دنيا دو روزه)

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

اینم از آ امروز از همه ی کسانی که نظر دادن بی نهایت ممنونم

سعی میکنم بیشتر بیام

آبی و آسمونی باشید

بابای

پ.ن: راستی قالب عوض کردم چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟





نويسنده: رها مورخ: شنبه یازدهم آبان 1387 در ساعت: 17:59
|+|
خیلی سخته... (ی)

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

www.danharry.blogfa.com

می بخشمت بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی...بخاطر تمام خنده هایی که به صورتم نشاندی نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی...بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی...نمی بخشمت بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی...بخاطر نمکی که بر زخمم گذاشتی...و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی

جا داره از همه ی کسانی که نظر دادن تشکر کنم واقعا لطف کردین

من یه حاجتی دارم که برآورده نمیشه از همتون خواهش میکنتم واسم دعا کنید

 اگر قدم اول از من بود برداشتم التماس کردن با زبان بی زبانی... صدای دلمو نمیشنوی؟...برگرد

منتظر یه نشونه از دوست داشتنم

آبی و آسمونی باشید

 





نويسنده: رها مورخ: دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 در ساعت: 16:55
|+|
بی وفا

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

www.danharry.blogfa.com

می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم

نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم

یا در اندیشه خوب و بَدَش باشم.

نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه.

می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم.

 

                            ((برتولت برشت))

 برگرفته از وبلاگ شعر ( آقا مجید)

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir 

نمی دونم چرا رفت !؟ شاید از من خسته شده بود شاید عاشق اون دختره شده بود شایدم واقعا فکر میکرد بهش خیانت کردم ...

به هر حال اون رفته و منو با این عشق تو خالی رها کرده . یه علامت سوال بزرگ تو ذهنمه با کلی سوال بی جواب که احتمالا با خود به تاریکی گور خواهم برد ...

شدم یه آدمی که همیشه بهش میخندیدم وسط یه دو راهی ایستادم . دلم میسوزه . دلم برای همه ی آرزو هام میسوزه . آنقدر آرزو با خود به گور برده ام که دیگر جایی برای جسدم نمانده ...

 بهش  می گفتم دلت از سنگه . گفت حتی سنگ ها هم بعد از دو سال آب میشن ...

گفت اگه دیدی لیاقتم رو داری بیا التماس کن اگر به تمنای دلم رو میشنید دلش میسوخت . بهش التماس نکردم چون نمیخواستم روی عشق پاکم سنگینیه منتش رو احساس کنم ...

از همه ی کسانی که نظر دادن ممنونم

آبی و آسمونی باشید

باباییییی  





نويسنده: رها مورخ: سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 در ساعت: 17:50
|+|
تولد مبارک مامانیییییییییی
سلاممممممم

امیدوارم حال همگی بیست بیست باشه .

۱۶ مهر ماه = تولد مامان گلم

از همینجا تولد مامان جووونم رو تبریک میگم تولدت مبارک مامانی

البته ما یه جشن کوچولو هم گرفتیم اما لیاقت مامی خیلی بیشتر از ایناست امیدوارم ازم راضی باشه

آرزو میکنم ۱۰۰ سال دیگه زنده باشی مامان عزیزم .

www.danharry.blogfa.com

حالا یه خبر توپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ دیگه :

کتاب دوست عزیزم سارا چاپ شد منم یه دونه ازش هدیه گرفتم .

اسم کتاب امتحانی فراتر از حد او هست و نویسنده اش دوست خوبم سارا فرهادپور البته از حق نگذریم منم چند تا از تیکه هاشو نوشتم . مثل تیکه ی آخرش و اون قسمت که روح ها به هم میپیوندن 

این موفقیت رو به سارا جووون تبریک میگم .

اینم دو تا عکس که از کتابش گرفتم:

www.danharry.blogfa.com

اینم دومیش:

www.danharry.blogfa.com

قیمت کتاب ۱۵۰۰ تومنه .

بعد از مدت ها از ته دل احساس شادی میکنم این دوروز با وجود این اتفاق های هیجان آور خیلی بهم چسبید

در پایان این مطلب رو میذارم . آرزو میکنم خوشتون بیاد ( انقدر گفتم امیدوارم که از این کلمه خسته شدم ) :

چگونه عروسها سر سفره عقد  بله" میگویند"

 

عروس معمولی : با اجازه بزرگــترها بله

عروس زیادی مودب : با اجازه پدر , مادر , برادران , خواهر

 ن , عمو , عمه , دایی , خاله و......روح مرحوم آقا بزرگ , خان

 عمو , خان دایی , عمه بزرگه , خاله بزرگه ......بله

   By Permission Of Great Family ........ Yes  : عروس فرنگ دیده

عروس خجالتی : اوهوم 

عروس خروس جنگی : به کوری چشم مادر شوهر , خواهر

 شوهر و همه فک و فامیل شوهرم ......آره

عروس شاعر پیشه : ای عروس هنر از بخت شکایت

 منما ....حجله بیارای که داماد آمد ....بله 

عروس فمنیست : آخه تا کی ما باید بگیم بله .......تا کی باید

 حق زن پایمال بشه  , چرا باید همیشه از ما زنان اول بپرسید , یه

 بار هم از این مردها سوال کنید ......... حتما یک روز این

 وضعیت رو عوض می کنیم ........ بله

دوستتون دارم من هفته ای ۲ بار می آپم سعی میکنم لینک های بیشتری ر بگیرم اما اگه کم میام تو چت منو ببخشید ( قابل توجه دوست عزیزم که هی میزنه رها مردی و مراسم کفن و دفن منو انجام میده )

موفق باشید

زود میااااامممم

باییییییییییییی

پ. ن : راستی آهنگه درست شد از همتون خیلی خیلی ممنونم .

 





نويسنده: رها مورخ: چهارشنبه هفدهم مهر 1387 در ساعت: 21:36
|+|
عید فطر بر همه ی مسلمانان مبارک باد
گفتمش دل میخری؟

پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی ذل جا مانده بود

 www.danharry.blogfa.com

تلقین

مي گويند دانشجويي سركلاس خوابش برد. وقتي زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مسئله را كه روي تخته سياه نوشته شده بود يادداشت كرد و به خيال اينكه استاد آنها را به عنوان تكليف منزل داده است يادداشت كرد و به منزل برد.تمام آن روز و آن شب براي حل آنها فكر كرد. البتّه هيچ يك را نتوانست حل كند، امّا تمام آن هفته دست از كوشش برنداشت سرانجام يكي را حل كرد و به كلاس آورد.
استاد به كلي مبهوت شد. چون آن دو مسئله را به عنوان دو نمونه از مسائل غيرقابل حل رياضي داده بود.
اگر اين دانشجو اين موضوع را مي‌دانست احتمالاً آن را حل نمي‌كرد. ولي چون به خود تلقين نكرده بود كه مسئله غيرقابل حل است، بلكه برعكس فكر مي‌كرد بايد حتماً آن مسئله را حل كند، سرانجام راهي براي حل مسئله يافت.

 www.danharry.blogfa.com

كاغذتم احساساتت تو روم بنويس .عصبانيتهات رو روم خط خطي كن . اشكاتو باهام پاك كن.حتي اگه سردت شد بسوزونم تا گرم بشي .فقط دورم ننداز

 www.danharry.blogfa.com

از اونایی که لطف کردن و نظر دادن ممنونم .

راستی یه مشکل پیدا کردم اگه میتونین کمکم کنید :

چند وقتیه که میخوام روی وب آهنگ بذارم کد آهنگ رو هم دارم وطبق توصیه هایی که بهم شد ( مهدی جان و آق سعید ) عمل کردم ولی بازم نشد . راهنمای بلاگفا هم نتونست کمکی بکنه و اصلا آهنگه نمیاد اگه میتونین بهم کمک کنید و بگین چه کار کنم آخه خودمم گیچ شدم .

پیشاپیش عید سعید فطر رو هم تبریک میگم . ماه رمضون امسال خیلی صفا داشت رفت تا سال دیگه ...

www.danharry.blogfa.com

خیلی زود بر میگردم .

آبی باشید و آسمونی.

بابای





نويسنده: رها مورخ: سه شنبه نهم مهر 1387 در ساعت: 18:32
|+|
love
روز اول گل سرخی برایم آوردی و گفتی

همیشه دوستت دارم

روز دوم گل زردی برایم آوردی و گفتی

دیگه دوستت ندارم

روز سوم گل سفیدی بر سر قبرم گذاشتی و گفتی

منو ببخش

                       فقط یه شوخی بود.

www.danharry.blogfa.com

عشق

دختر همسايه‌مان روسری ِ آبي به سر مي‌بندد.
چند روز پيش كه از خانه بيرون مي‌رفتم، پشتِ شيشه‌ی مات ِ پنجره‌ی رو به كوچه‌شان، سايه‌ی آبي بزرگي ديدم كه تكان مي‌خورد.
دختر همسايه بود كه سرش را به شيشه چسبانده بود و نگاهم مي‌كرد.
به خانه كه برگشتم، امتحان كردم و ديدم از پشت شيشه‌ی مات، نمي‌شود چيزي ديد.
پنجره‌ی رو به كوچه‌ی اتاق من، شيشه‌ی مات ندارد.
ديروز دخترك را دم ِ در ديدم. زيبا بود. ايستادم و خيره‌اش شدم. بي‌كه نگاهم كند برگشت و در را محكم پشت سرش بست.
بعد از چند لحظه، باز هم، پشتِ شيشه‌ی مات، سايه‌ی آبي را ديدم.

امروز صبح، باز دخترك را ديدم، دم درشان. برايش دست تكان دادم. با غيظ نگاهم كرد، برگشت و در را محكم، پشتِ سرش بست. باز، بعد از چند لحظه، سايه‌ی آبي را ديدم كه پشت شيشه‌ی مات پيدا شد و طرح نامشخص ِ لب‌هايش را، كه به شيشه چسبانده بود و برايم بوسه مي‌فرستاد.

عاشقش شده ام.

*
براي پنجره‌ی رو به كوچه‌ی اتاقم، شيشه‌ی مات خريده‌ام.
چند ساعتي است كه هر دو - من و او -  از پشتِ شيشه‌هاي ماتمان، به سفيديِ مات كوچه خيره شده‌‌ايم و هر دو با خود مي‌گوييم: همين حالا، حتمن، او هم پشتِ شيشه‌ی ماتش ايستاده و من را نگاه مي‌كند.

داستان بالا از وب آشوب نوشته ی خالد رسول پور بود .

از همه ی کسانی که نظر دادن ممنونم

بازم نظر بدینا . من زود زود بر میگردم .

التماس دعا 

باییییییی

پ.ن : راستی قالب جدید چطوره؟؟؟





نويسنده: رها مورخ: پنجشنبه چهارم مهر 1387 در ساعت: 22:36
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir