تبليغاتX
دختر شیطون
یادداشت حامد بهداد در سوگ خسرو شکیبایی

هیچ وقت این فرصت برای من پیش نیامد که با خسرو شکیبایی همبازی شوم و خودش هم می دانست که این آرزوی من بود که من با او بازی کنم. این شانس و این غنیمت از من دریغ شد. فقط کسی که بازیگری می داند، می فهمد که خسرو شکیبایی کیست.
بازیگری تقلب زیاد دارد و این ویژگی بازیگری را تبدیل می کند به یک هنر ناب و یک هنر سطحی و بی ارزش.
هنر سطحی که بی ارزش باقی می ماند و بالاتر نمی رود. خسرو به طرز عجیب و غریبی نبوغ بازیگری را داشت. اصلا پیش می آید که از این پس کسی بتواند اینطوری بازی کند؟ این همه خاطره، این همه لحظه های متنوع، این همه... اصلا چه می شود؟ واقعا این چه توانایی بود؟ این فاجعه است که این اتفاف اینقدر زود برای خسرو افتاد.
ما از خسرو خیلی خاطره داریم، خیلی زیاد. او حقیقتا بهترین بازیگر تاریخ سینمای ایران بود. حقیقتا بهترینشان بود. او بازیگری را تغییر داد. خسرو شکیبایی یکی از کسانی بود که علاقه ی من را به سینما شکل داد. او علاقه ی من را به سینما دو صد چندان کرد. با خسرو علاقه ی من به سینما زیاد شد. خیلی چیزها علاقه ی من را به سینما شکل دادند. بازی خسرو شکیبایی هم یکی از آنها بود. خسرو شکیبایی در سینمای ایران واقعا بی بدیل بود، چه می توان گفت؟...
واقعا این خقیقت دارد که خسرو شکیبایی دیگر در میان ما نیست؟
من عاشق خسرو شکیبایی بودم و این اواخر همیشه به دیدن او می رفتم. گاهی اوقات فقط برای دیدن خسرو سر صحنه ی فیلم ها می رفتم. او را می بوسیدم و با هم گپ می زذیم. این اواخر یکی از فیلم ها قرار بود خسرو شکیبایی پا برهنه روی زمین راه برود، هوا سرد بود و این کار برایش دشوار بود. من کنار او نشستم و پاهایش را در دستم گرفتم تا سرد نشود.
آن روزی که شنیدم شکیبایی بیمار است به بیمارستان رفتم، به پرستار گفتم بگویید: بهداد آمده. او کسی را نمی پذیرفت، اما با پیغام من دم در اتاق آمد و ما خیلی با هم حرف زدیم. من آنجا از او عاشقانه خواستم مواظب خودش باشد. به او گفتم تو به همه تعلق داری. متاسفم، روزگار نگذاشت...
اگر خسرو در کشور دیگری بود، سطح بازیگری او جهانی می شد. شاید او یک آل پاچینو می شد.

www.danharry.blogfa.com

خسرو شكيبايي  که با بازی در نقش حميد هامون در فيلم «هامون» داريوش مهرجويي باورش كرديم ،  با نقش آفرینی قابل تحسین در فیلم اتوبوس شب به کار بازیگری پایان داد امروز جمعه بر اثر سکته قلبی در گذشت  .
خسرو تا به حال  به خاطر هامون، سيمرغ بلورين بهترين بازيگر مرد را در هشتمين دوره‌ي جشنواره فجر گرفته است ، سال‌ها بعد به خاطره فيلم «كيميا»ي احمدرضا درويش، دوباره اين سيمرغ را به خانه برد. او سومين سيمرغ خود را هم را براي بازي در نقش عادل مشرقي فيلم «سالاد فصل» فريدون جيراني گرفت. از آخرين افتخارات شكيبايي هم ديپلم افتخار براي فيلم «اتوبوس شب» كيومرث پوراحمد بود.

شكيبايي كه خاطره‌ بازي‌اش را در فيلم‌هاي «كاغذ بي‌خط»‏، «يك‌بار براي هميشه» و مجموعه‌هاي تلويزيوني «مدرس»، «روزي روزگاري» و‏‏ «خانه‌ي سبز» از ياد نبرده‌ايم، كم‌تر اهل گفت‌وگو و مصاحبه بود و با بيان صميمانه‌اش از خبرنگاران مي‌خواست كه از او توقع مصاحبه نداشته باشند و دلگير هم نشوند.

او با بازي در نقش كوتاهي در فيلم «خط قرمز» (مسعود كيميايي، ۱۳۶۱) اولين حضورش را در سينما رقم زد و با «هامون» در خاطره‌ها ماندگار شد.

شكيبايي در حدود ۴۰ فيلم سينمايي حضور داشته است؛ فيلم‌هايي همچون: «پري»، «رابطه»، «سايه به سايه»، «درد مشترك» و «خواهران غريب» و با فيلم‌سازان شاخصي چون داريوش مهرجويي، ناصر تقوايي و مسعود كيميايي همكاري داشت.

آخرين نقش‌آفريني اين هنرمند در فيلم تلويزيوني «پيوند» سعيد عالم‌زاده و آخرين نمايش فيلمش، «آشيانه‌اي براي زندگي» حميد طالقاني بود كه به مناسبت روز پدر از تلويزيون پخش شد.

شكيبايي متولد سال ۱۳۲۳ در تهران، فارغ‌التحصيل بازيگري از دانشكده‌ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود. در زندگي‌نامه‌ي او به اين موارد اشاره شده است: علاقه به كشتي كچ و شركت در چند مسابقه‌ي آماتوري و غيرحرفه‌يي (۱۳۴۰)، عضو گروه نمايشي توسكا و بازي در نمايش پنجه‌ي عدالت، گوينده‌ي فيلم در استوديو شهاب (۴۹-۱۳۴۷)، فعاليت در تئاتر (۱۳۵۴) و انتشار چند نوار از شعرهاي شاعران معاصر.

از نمايش‌هاي او هستند: پنجه‌ي عدالت، زير گذر لوطي صالح، تراژدي كسري، هنگامه‌ي شيرين وصال، بليت تئاتر، پنجه به دست آوردن، صيادان، با خشم به ياد آر، بازرس، سنگ و سرنا، همه‌ي پسران من، شب بيست و يكم و بيا تا گل برافشانيم.

از فيلم‌ها، نمايش‌ها و مجموعه‌هاي تلويزيوني‌اش هم به اين موارد مي‌توان اشاره كرد: زير گذر لوطي صالح، سنگ و سرنا، لحظه،‌كتيبه، سمك عيار، لحظه، ‌كوچك جنگلي، مدرس، تهران ۵۳، روزي روزگاري، ميثاق خون، خانه‌ي سبز، ميراث مشترك (گوينده گفتار متن)، سرزمين سبز، كاكتوس، در كنار هم، پهلوانان نمي‌ميرند و سرزمين سبز.

اما فيلم‌شناسي خسرو شكيبايي به اين شرح است: خط قرمز، دادشاه، صاعقه، دزد و نويسنده، رابطه، ترن، شكار، هامون، عبور از غبار، ابليس، جست‌وجو در جزيره، بانو، پرواز را به خاطر بسپار، سارا، يك بار براي هميشه، بلوف، پري، درد مشترك، لژيون، كيميا، عاشقانه، خواهران غريب، سايه به سايه، سرزمين خورشيد، رواني، زندگي، ‌ميكس، كاغذ بي‌خط، دختري به نام تندر، مزاحم، صبحانه‌اي براي دو نفر و اتوبوس شب.

پیکر این هنرمند بزرگ فردا ۳۰/۴/۸۷ ساعت ۹ صبح از مقابل تالار وحدت تهران به سمت بهشت زهرا تشییع میشود .

امین تارخ سخنگوی هیئت مدیره خانه سینما ضمن اعلام این خبر گفت: از آنجا که زنده‌یاد شکیبایی هنرمندی مردمی و بسیار محبوب بود و ما پیش‌بینی می‌کنیم جمع زیادی از مردم در مراسم وداع با پیکر او حضور داشته باشند، محوطه مقابل تالار وحدت را برای مراسم تشییع انتخاب کردیم.

وی در ادامه افزود: چون ما قصد داریم حتی‌الامکان تمام هنرمندان و دوستداران مرحوم شکیبایی در مراسم تشییع پیکر او شرکت کنند، این مراسم را ساعت ۹ صبح روز یکشنبه سی‌ام تیر مقابل تالار وحدت برگزار می‌کنیم. جزئیات بیشتر مراسم هم متعاقبا اعلام خواهد شد و به اطلاع عموم می‌رسد.

www.danharry.blogfa.com

فردا آخرین سکانس خسرو شکیبایی روبه روی تالار وحدت برگزار خواهد شد .

من باور نخواهم کرد... بدان که هرجا بروی باز تنین صدای زیبایت در گوش من است و چهره ی دوست داشتنی ات در خاطرم زنده ... هامون بی تو گرفته است و اتوبوس شب بی تو پیش نمی رود اینجا همه چیز بوی تو را میدهد... همه جا صدای خنده ات پیچیده است... میبینمت به آسمان پر میکشی... نرو ... خاطره هایت را جا گذاشته ای... بمان

این بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون ایران كه سال‌ها با حمید هامون در فیلم «هامون» داریوش مهرجویی باورش كردیم و به خاطر این فیلم، سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد را در هشتمین دوره‌ی جشنواره فجر گرفت، سال‌ها بعد به خاطره فیلم

«كیمیا»ی احمدرضا درویش، دوباره این سیمرغ را به خانه برد. او سومین سیمرغ خود را هم را برای بازی در نقش عادل مشرقی فیلم «سالاد فصل» فریدون جیرانی گرفت. از آخرین افتخارات شكیبایی هم دیپلم افتخار برای فیلم «اتوبوس شب» كیومرث پوراحمد بود

با تشکر از گروه طرفداران گلشیفته فراهانی- سایت جوجه جوکر -سایت خیلی دور خیلی نزدیک و سایت اینجا همه چیز هست.

من خیلی حالم گرفت . خیلی زیاد . واقعا تسلیت میگم .

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 20:14 توسط رها |
سلام سلام سلام

خوبینننن؟؟؟؟؟

منم خوبم مرسی .

بخشید تو رو خدا خیلی سرم شلوغه وقت نداشتم بیام نت .

فعلا این داستان رو داشته باشین :

                                           قلب زیبا

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب
را درتمام آن منطقه دارد .  قلب او كاملاً سالم بود وهيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود.
جمعيت زيادی جمع شدند و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي
زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.
مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با
قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود.  قسمت‌هايي از قلب او
برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي
جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايي
دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.
 
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را
پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند
كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛
قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتی زخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من
هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر
انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم
را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛
اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد
كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي
از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .
گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام .
اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي
كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير
مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي
بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و
در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به
جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،  اما از هميشه زيباتر بود
زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ
 كرده بود
 

 خوب اینم از داستان .  از همه ی گل هایی که نظر دادن ممنونم شرمنده کردین .

ما این روزا داریم نقل مکان میکنیم و اسباب کشی و ... دست و پا گیرم شده نمیتونم زیاد بیام تو نت .

مائده ی عزیزم ممنونم که نظر دادی راستی تو همون مائده ی خودمونی نه ؟ فکر نمیکردم بهم سر بزنی .

خوب دیگه باید زحمت و کم کنم .

موفق وآبی باشید .

با اینگه خودتون گلید ولی این گل رو به همه ی کسانی که نظر میدن تقدیم میکنم :

نظر بدیناااا .

بایییییییییی  

پ.ن : (ببخشید من همین الان این موضوع رو فهمیدم و ویرایش کردم ) :

 درگذشت بازیگر توانای سینما و تئاتر خسرو شکیبایی رو خدمت همه ی ایرانیان تسلیت عرض میکنم .

یادش گرامی و رو حش شاد (خواهش میکنم برای شادی روح این بزرگوار فاتحه بخونین جون مامانتون)

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 12:35 توسط رها |

سلاممم

خوبین ؟

از روز تولدم نگین که .... 

خیلی تولد بدی بود

تا حالا تولد به این بدی نداشتم .

خوب حالا چون حالم گرفته و دلم میخواد یه کم بخندم اینا رو میذارم :

یارو سرطان داشته، ميره مشهد خودشو با قفل و زنجير ميبنده به پنجرة فولادي و كليد رو هم قورت ميده، ميگه: تا شفا نگيرم نميرم! بعد يك ساعت خبر ميرسه كه تو حرم بمب گذاشتن، تركه يك كم دست و پا ميزنه، بعدِ يك مدت داد ميزنه: يا حضرت ابولفضل منو از دست اين امام رضا نجات بده!!!

 

سهراب سپهریه ۱۳۸۵:

هرکجا هستم باشم به درک!! منکه باید بروم!!!

پنجره٬فکر٬هوا٬زمین٬عشق مال خودت!!

من نمیدانم نان خشکی چه کنم که از مجری سیما دارم(اخه شعرامو میخونه)!!!

تیپ را باید زد جور دیگر اما.....کار را باید جست!!! کار باید خود پول٬ کار باید کمو راحت باشد!!

فک و فامیل که هیچ با همه مردم شهر پی کار باید رفت!!!

بهترین چیز اتاقیست که از دسته چک و پول پر است!!!

پول را زیر پل و مرکز شهر باید جست!!!سید خندان یه نفر !!! سوئیچم کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه کسی بود صدا زد زورو؟؟؟؟؟

 

ای قشنگتر از پریا.....چبها تو چت نریا....اگر رفتی pm ندیا..........اگردادی asl ندیا .....اگر دادی آمار ندیا...اگردادی به درک هر کاری دلت میخواد بکن!!!

 

خوب اینم از این .

من چند روزی نیستم آخه عروسی یکی از فامیلای نزدیکمه و باید آماده بشم وقت نمیکنم بیام تو نت .

از همه ی کسانی که بهم نظر دادن و تولدم رو تبریک گفتن خیلی ممنونم .  نظراتون از صد تا کادو بیشتر خوشحالم کرد .

دوستون دارم .

منتظر نظرهای خوشگلتون هستم .

این عکسه خیلی خوشگله حیفم اومد نذارمش .

موفق وآبی باشید .

باییی  

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:13 توسط رها |
سلامممممم

خوبییییینننننننننننن؟؟؟

حدس بزنید فردا چه روزیه ؟؟؟  

فردا تولدمه بعد از قرنی میخوام تولد بگیرم هوراااااااااااا

تولد تولد تولدم مبارک .

قربون خودم برمممم .

تولدم مبارک

بیاین وسط میخوایم برقصیم .

کادوهام کو؟؟؟

زود من کادو میخوام .

اینم چند تا عکس خوشمل خوشمل به مناسبت تولدم :

از همه ی عزیزانی که نظر دادن خیلی ممنونم راستی سفارش کادو بدم من از اینا میخوامممم :

 

نظر بدینا ورود افراد بدون کادو ممنون اگرم پول ندارین کادو بخرین فقط یه شاخه گل بدین ولی دست خالی نیایناااااا .

منتظر کادو ها و نظراتون میمونم .

موفق وآبی باشین .

باییییی

 پ.ن : راستی حتما نظرتون رو درباره ی این قالب بگین ( برای تنوع این کارو کردم آخه از صورتی بدم میاد)

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:37 توسط رها |
سلاممممممممممممم

خوبین؟؟؟؟

مثل همیشه اول از همه از کسانی که بهم نظر دادن خصوصا مهر آرا دوست عزیزم که بهم سر زد ممنونم .

شنیدین که میگن گربه رو باید دم حجله کشت ؟

خوب اینم ابتکار یه عروس خانوم ایرونیه که معتقده گربه رو باید دم حجله کشت  :

خوب کار درست رو این عروس خانوم کرده از همون اول تکلیفشو با داماد روشن کرده

بیچاره داماد این تازه اولشه 

خوب دیگه چی بذارم ؟؟؟

اینم نگاه کنید آنجلینا جولی با براد پیت در حال موتور سواری .

خوب دیگه برای امروز تموم دیگه .

راستی اگه دوست دارین عکس بازیگرای امپراطور دریا رو بذرم 

 ( خصوصا حاجین که خیلی خوشگله )

خوب دیگه کاری باری؟

نظر بدیناااااااااااا  (مهرآرا جان اگه دوست داشتی نظر بده )

موفق و آبی نفتی باشین  

باییییی

پ . ن : راستی یه حاجتی دارم خواهشمند دعای همتون هستم . برام دعا کنید .

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:38 توسط رها |

سلام

خوبین؟

دیروز یدو تا داستان کوتاه خوندم گفتم بد نیست براتون بذارمش:

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ??? رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ??? رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ??? رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!

نتيجهء اخلاقي: اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي  خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!

من خيلي خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلي کمکم کردند... دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي... سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ??? دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم... وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي... ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدي!

نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد.

 

راستی این داستان هایی که من میخونم از خودم ننوشتمشون خیلی وقت پیش از یه وب به نام گمشده ی دو حرفی گرفته بودمشون نگین نامردم مطالب رو بدون منبع کپ میزنم .

عکس های چندش آوری رو هم که درخواست کرده بودید توی ادامه مطلب ( لینک ثابت ) گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد .

از همه ی عزیزانی که لطف کردن و با نظراتشون دل کوچولو ی منو شاد کردن ممنونم

با آرزوی موفقیت برای شما عزیزان.

بایییییییی

پ . ن : قالب جدید بهتره ؟


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:47 توسط رها |
سلام به همه ی برو بکس باحال

خوبین ؟ خوشین ؟

طبق معمول از کسانی که نظر دادن ممنونم .

کی از عکس چندش آور خوشش میاد ؟ من چند تا عکس چندش آور دارم که یه نمونش اینه :

اگه میخواین بگین براتون بذارم

خود من عاشق عکس چندش آور و حال به هم زنم .  خیلی خوشگلن .

یه مصاحبه هم از سروش هیچ کس ( میدونم مخاطب زیادی نداره ولی بعضی ها مثل من دوست دارن ) براتون در ادامه مطلب ( لینک ثابت ) گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد .

نظر بدینااااا

منتظرم باشین با مطالب و عکس های جدید .

موفق و آبی باشید .

بایییی

پ . ن : راستی نظرتون راجع به قالب جدید چیه ؟؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:26 توسط رها |
سلام عرض میکنم به همه ی هم وطنان عزیزم خصوصا به مامانای گل ایرونی روزتون مبارک

این دو داستان رو به مناسبت روز مادر گذاشتم حتما بخونینش :

مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گلفروشی خارج شد دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه میکرد مرد نزدیکه دختر رفت و از او پرسید: (( دختر خوب چرا گریه میکنی؟))

 دختر در حالی که گریه میکرد گفت: میخواستم برای مادرم ۱ شاخه گل بخرم ولی فقط ۷۵ سنت دارم در حالی که گل رز ۲ دلار میشود. مرد لبخندی زد و گفت: (( با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ میخرم.))

وقتی از گلفروشی خارج میشدند مرد به دختر گفت: (( مادرت کجاست؟ میخواهی تو را برسانم؟ )) دختر دست مرد را گرفت و گفت: (( آنجا )) و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.

مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبره تازه نشستو گل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت طاقت نیاورد به گلفروشی برگشت دسته گل را گرفت و ۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

اینم یکی دیگه :

ساعت از دو نیمه شب گذشته بود که تلفن شروع به زنگ زدن کرد . جوان خواب آلوده در حالی که برای سرپا نگاه داشتن خودش تلاش میکرد گو شی را برداشت . مادرش پشت خط بود . جوان با تندی به مادرش گفت : شما که میدانی من در این ساعت خواب هستم چرا مرا از خواب بیدار میکنی . مادر با خونسردی جواب داد : فرزند دلبندم ۲۵ سال پیش درست در همین زمان تو مرا از خواب بیدار کردی و من میخواستم که در همین دقیقه به تو بگویم :فرزند عزیزم تولدت مبارک

امیدوارم خوشتون اومده باشه . راستی از همه ی کسانی که نظر دادن بی نهایت ممنونم .

تینی پیک هم درست شد با این حال از سعید و مهدی عزیز که منو راهنمایی کردن ممنونم .

راستی اینم یه عکس از بازیگر یون جانگ در فیلم امپراطور دریا :

yonjang

میبینید چقدر خوشتیپ و ج ی گ ر ه ؟؟؟؟

از همتون ممنونم که این وب رو نورانی کردین .

منتظر نظر هاتون هستم .

دوستتون دارم

موفق و آبی باشید

باییی

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 17:54 توسط رها |
سلام حوصلم سر رفته بود گفتم یه کوچولو بآپم ( آپ کنم )

راستی نظر هاتون خیلی کمه ها از این به بعد تا تعداد نظر ها به ۱۵ تا نرسه آپ نمیکنم .

چه بگمممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینو داشته باشین  :

 

تو یه مهد کودک دختر بچه می پرسه :
خانم معلم دخترای 17 ساله حامله می شن؟
معلم هم می گه آره
دختره دوباره می پرسه
خانم معلم دخترای 15 ساله حامله می شن؟
معلم هم می گه آره
دختره دوباره می پرسه
خانم معلم دخترای 10 ساله حامله می شن؟
معلم هم می گه آره
دختره دوباره می پرسه
خانم معلم دخترای3ساله مثل من چطور؟
معلمه که کلافه شده بود میگه : نه عزیزم دخترای سه ساله حامله نمی شن چطور می گه
یهو : پسره از ته داد می زنه و می گه :
دیدی گفتم حامله نمی شی

 

ببخشید میدونم بی ادب شدم ولی دیگه نشد درمورد این خودم رو کنترل کنم .

راستی در گذاشتن عکس دچار مشکل شدم چون تینی پیک کار نمیکنه میشه منو راهنمایی کنین که چه جوری عکس بذارم ؟؟؟؟

منتظر نظرهاتون هستم .

موفق باشین

بای بای

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 18:29 توسط رها |
سلام . خوبین ؟ خوشین ؟

اول از همه ی کسانی که نظر دادن ممنونم ( ۳ نفر بیشتر نبودن )

دوم تفاوت نیمرو درست کردن دختر ها و پسرا رو براتون میذارم  (از وب دستمال زنی معلم):

 

دخترها

توی ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها

 

توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن


توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن


ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن


توی ماهيتابه روغن ميريزن


توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن


يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن


چند تا فحش ميدن


دنبال كبريت ميگردن


با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره


ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!


ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن


تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن


چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن


ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن


تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن


روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن


تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن


دنبال نمكدون ميگردن


نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن


دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن


نمكدون رو پر از نمك ميكنن


صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون


نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن


بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه


چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن


توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن


با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن


صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون


سريع برميگردن توی آشپزخونه


تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن


ماهيتابه رو ميندازن توی سينك


دنبال ظرفهای مسی ميگردن


قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن


چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن


ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن


چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن


ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه


روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن


چند تا فحش ميدن و بلند ميشن


نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن


قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن


چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن


با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن


پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن


نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن

سوم بای

 

نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:26 توسط رها |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

danharry

رها

danharry

http://danharry.blogfa.com

دختر شیطون

دختر شیطون

دختر شیطون

سلام به وب کوچولو ی من خوش اومدی . من رها 15 ساله از تهران هستم استقلالی ام و عاشق سبک رپ .این وبلاگ قبلا درباره ی هری پاتر بوده ولی حالا درباره ی همه چیز مینویسم . میدونم که نمیتونم مجبورت کنم ولی اگر لطف کنی و یه نظر بدی چه تعریف و چه انتقاد خیلی خوشحال میشم .
من هر چند وقت یه بار قالب رو عوض میکنم اگه دیدی قالب به وب نمیخوره یعنی بهش نمیاد منو بی خبر نذاریا .
ورود آدمای بی ادب هم ممنوعه . رها

دختر شیطون

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog